شهر وجودم تکیه بر غربت شیشه ای پنجره کرد.
حس بی آب و غریبم بدنبال پرستویی در قاب عکس دریا دوید.
و دل بی قرارم دلتنگی افق را سهم خود ساخت .
و اینک:
چه می تواند دل بی قرار و سرکشم را آرام سازد جز باران!
و کاش باران از راه رسد و غربت خاک را به گوش غریبانی در غربت رساند
و آن ها بدانند که خاک نیز چون آنان دلتنگ باران است.
و باران از راه رسید بدون آنکه چتری در باران گشوده شود
و غربت فاش گردید و خاک شاد گردید.
باز هم باران
بیا و سکوت شب ها و سردی انتظارم را فراری بده .
بیا و بازگشت را به من هدیه کن .
بیا و صفحه ی سپید دفترم را بهبود بخش.
بیا و پرستو وار به پرواز در آییم .
بیا و دوباره اشکهایم را زیر انگشتانت پنهان کن.
بیا و سردی زمستان وجودم را گرما بخش.
بیا و ناله ها ی مبهم پاییز را فروکش کن.
بیا و با هم باشیم......
بیا و پیله های تا ریکی را ویران کنیم.
بیا و با هم طلوع کنیم .
بیا و غبار و دانه ها را از دل بزداییم .
بیا و هزاران واژه ی بی صفا را معنا کنیم .
بیا و به دلتنگی غروب خوش آمد بگوییم.
بیا و به شقایق خبر خوش زندگی دهیم.
بیا و با بوی خوش یاس فضا را زینت دهیم.
بیا و به سرزمینمان بر گردیم.
بیا و با هم باشیم.....
تمام همین بود
هیچ و پوچ
و تو محکومی
به گناه های نکرده
و مهری که بر پیشانی ات نهاده اند
چقدر دردناک است
می دانی که می روی اما ...
قاصدک های نیامده
و تو همان گناه کار قدیس و معصوم
در کنار آرزوهایت
مدفون خواهی شد
و مردم از سر جهل برایت طلب آمرزش می کنند.
هرگز هراسی نداشتم از مردن
آن گونه که زیر کوه ها و دریا خاکم کنند
و با کی از کشته شدن
آن گونه که خونم را بریزند و آتش زنند جسدم را
آن گاه
که از مرز نیستی به هستی پیوند می خوردم
این من بودم که عاشقانه خواندم خاک را مادر خویش
و خویشتن را فرزند عاصی اش
و هنوز تازه بود .تازه
عطر سلام پدرم بر لبانش
که حکم به تبعیدش دادند
از بهشت آسایش ها
از آن روز بود
که خاک دستمال چشمانم شد
و گهواره ای
برای آرامش خواهران معصوم
و روزی و داغ خواهم گفت
این خاک را
این زندگی را
آن گاه دفتر شعرم
برای همیشه بسته خوا هد شد
با منظومه ی نیستی
باران به بار.....
ببار تا پنجره ی دل را به سویت بکشانم و از عطر روح نو اقاقی ها .....پونه ها .....یاس ها و شقایق ها یی که تو به آن ها جان می دهی و من هم جان بگیرم و زنده شوم .
باران ببار ! که غزالان کویر تشنه اند و کام خشک و لب های ترک خوردهشان لطف چکیدن تور می طلبند.
چتر آبی رنگم را می دهم بر باد
به تماشای گلی می روم در باغ
من به تصویر ستاره و به عشق چنان می بندم دل
که پرستو به تماشای رازم
می نشیند بر بام
و به دستم فانو سی روشن
و به دل سر پناهی چون نور
آخرین بار نگاهم را می سپارم به دست رویا ها
و بلند و شور انگیز می زنم فریادی
که عجب!
زندگی بوی خوش عشق را بلعیدن !
زندگی شور دل انگیز مهر ور زیدن هاست.
غريبه
نشانت را كه مي داند غريبه !
سلامت را كه مي خواند غريبه !
شنيدم قاصدك در باد مي گفت :
غريبي هم نمي ماند غريبه!
مرگ
افكنه اي دره اي
فرا پشت
_خداي را !
كدام هنگام كوهي بو ده ام من
تا دره اي اينچنين
بلند ايم را
به شهادتي ژرف
در خود فرو مي برد
مرگ سخن نمي گويد
خود دره اي بي پايان است
تهي از پشتوانه ي كوهي .
ديوار ظلمت در هم فشرده ،
فراروي
دريچگان قلعه اي تاريك شب كجاست؟
نشانه هاي هستي خورشيد ؟
ستارگان
مرگ سخن نمي گويد .
نه كوهي است تا تنها نشانه ي بودن
_ پرسش تلخ مار گزيده ات _ را
به خود بپيچد
ماه نيست
چندي است حرف پنجره از جنس ماه نيست
حالي، مجال درد دل ماه و چاه نيست
اينجا براي آينه هاي كدر ببين !
يك پلك وار، فرصت يك آه، اه نيست
تقدير هر چه آينه شايد شكستن است
يعني كه هر چه پرده دران بيگناه نيست
سهمي است زندگي و غمي نيست جز همين
يعني كه قسمت است و غم و دلبخواه نيست
اي جاده هاي در دل شبهاي خود گمم !
بيرون از اين هواي مه آلود راه نيست ؟
اكنون منم و حسرت يك آه ، يك نگاه !
ابري است چار سوي ، افقها ؛ و ماه نيست
شب بي ماه
آب، آينه تصوير دو دريا زيباست
كوه سبزه دل پر عاطفه صحرا زيباست
گفته اي خانه ي من دورتر از شهر شماست
هر كجا كه باشي با چشم تو آنجا زيباست
اعتقاد دل اين عاشق ديوانه تست !
گل كجا بي تو در اين شهر بهارا !زيباست
زندگي بي تو برايم چه شب بي ماه است
مرگ من بي تو در اين دهكده تنها زيباست
گيرم افسانه شود زندگي ام يك روز ي
بي تو افسانه شدن نه به خدا نا زيباست
قبله ام چشم تو و قبله نمايش دل من !
و نمازي كه در اين قبله فرازيباست
اين همه وصف تو شد باز دلم راضي نيست
وصف گل را نتوان كرد كه زيبا زيبايست
تصوير هنر
هنر آواز ناب و لا و الا است
فراخوان تولا و تبرا است
هنر آواي عشق بي زباني است
تجلاي بيان در لابيان است
هنر احساس زيباي تمنا است
عروج از خاك بربام ثرياست
هنر تصوير آثار رهايي است
نشان رستگي از هر گدايي است
هنر تصوير خط و خال ابروست
سفر در آسمان هاي پرستوست
هنر زنگ صداي پاي آب است
ترنم بر لب ناز حباب است
هنر گلواژه اين خاكدان است
فراتر قدش از شرح بيان است
هنر پرورده دست تواناست
هنرمند از مقام خويش آگاه است
وقتي كه پرستو ها باز مي گردند
وقتي پرندگان آشيانه مي سازند
وقتي كه ابرها از ذوق و شادي مي گيريند
وقتي ابرها پر آب مي شوند
وقتي كه پرندگان لباس نو بر تن مي كنند
وقتي كه شاخ و برگ درختان را نوازش مي كنند
در خاطرات من ياد تو زنده مي شود
به مناسبت روز بزرگداشت مادر
باتو بوده ام
هميشه و در همه جا
با تو نفس كشيده ام
به چشمان تو ديده ام
مرا از تو گريزي نيست
چنان كه جسم را از روح
و زمين را ازآسمان
و درخت را از آفتاب
تودليل حيات من بوده و هستي
و چنانبا اين دليل زيسته ام كه باور كرده ام
علت بودن من تو هستي
پاسخ من به آغاز و پايان زندگي اين است،
دوستت دارم مادر!
يك كپوتر معصوم سپيد در آستانه دستان تو به التماس بال مي گشايد كه غريبي ام مي شود .لحظه هاي ناب تو مشغولم مي سازد . بغض مي تركانم و ديده مي تركانم و از حظور دائمي تو سرشار مي شوم .چشمان آفتابي تو برق مي زند و هنوز هم (عشق) رابر پاي مي دارد. دست دل ها را به هم مي دهد و كام سپيده اي تشنه سينه ها را سرشار از عطر آب و سيال سپيده صبح مي كند تو رامرور مي كنم، از تو لبريز مي شوم :
عطر ناك سپيد و سبز
ناگهان غمي در من ريشه مي دواند
به وسعت خاك
به بلندي افلاك
به ژرفاي اقيانوس ها
به عظمت كهكشان ها
به كشندگي فراق
و به سوز شگفت داغ
چشمان آفتابي تو خلاصه ي همه ي زيبايي هاست و چشمان آفتابي تو آيين آينه است . باز مي گردم ، سرم بر شانه ي غم است .آنگاه كه لبخند عطوفت بر لبانت مي شگفت ، من تو را مي خواندم اي مادر!
افسوس كه بوي آب تكراري شد
زيبايي آفتاب تكراري شد
آن قدر حديث دوستي را خواندم
تا واژي التهاب تكراري شد
مي توان جان را فدا ي دوست كرد
مي توان با شمع و گل ديدار كرد
مي توان مانند دريا پاك بود
نم نم باران شد و ايثار كرد
در زندگي دنياي است به نام غم
آينه شكسته اي است به نام دل
مرواريد ريزاني است به نام اشك
فرياد بلندي است به نام آه
وقتي كه پرستو ها باز مي گردند
وقتي پرندگان آشيانه مي سازند
وقتي كه ابرها از ذوق و شادي مي گيريند
وقتي ابرها پر آب مي شوند
وقتي كه پرندگان لباس نو بر تن مي كنند
وقتي كه شاخ و برگ درختان را نوازش مي كنند
در خاطرات من ياد تو زنده مي شود
بر روي ساحل دريا نوشتم دوستت دارم
اما امواج دريا آمدوآن را با خود برد
بر روي كنده ي درخت نوشتم دوستت دارم
اما هيزم شكن آن را بريد
اكنون آن را بر روي قلبم مي نويسم
وقت مردن آن را بگشاييد
مي بينيد روي آن نوشته شده است
دوستت دارم تا ابد اي دوست
گرچه مثل رويا بود آن روزها
و جاي عشق صحرا بود آن روزها
نوشتم در دفتر خاطراتم
دل من پيش تو بود آن روزها
عشق و دوستي
كاش مي شد عشق را ابراز كرد
عاشقي را با سحر آغاز كرد
روي دستي ساده اما مهربان
چشم ها را سمت خوبي باز كرد
در دل تنها ترين غنچه ها
دوستي ها را طنين انداز كرد
در سكوتي تيره و بي انتها
با تو بودن را ، تو را آواز كرد
عشق را با تو بودن آغاز كرد
آسمان خالي است از رنگين كمان
اين زمانه عشق يعني آب و نان
اي مسيحا عشق را جاني بده
خلق را معجون ايماني بده
دوستي مانند اقيانوس ژرف و بي كران و مانند دريا عميق است.
دوستي مانند آسمان ها آبي و پر ستاره و مانند كهكشانها بي نهايت است
به نام آنكه عشق تو را در وجودم نهاد
به قطار كاروان ها، به ريس آسمان ها، به عروس ساربان ها. به خداي نديده، به قشنگي دوديده، به آهوي رميده.به لبت، به گيسوانت، به كمان ابروانت، به قشنگي چشمانت ،به ستون دوديدگانت، به قشنگي لبانت، به سپيدي دهانت ،به نگاه پر شكوهت، به نواي تار و چنگت، به حجاب و آب و رنگت.به بهار فصل هستي، به حيات رحم هستي.به بلندي و پستي به زميني كه نشستي.به خدايي كه مي پرستي، به اميدم كه تو هستي!